بچه ها، من و حضرت حافظ

دیشب بچه ها اومدند دیدنم، زیرپوستی از پسرم برای جواب ندادن تلفن گلایه کردم و اومدنش و جوابی که داد قانع کننده بود: حتماً روزی بوده که آگهی دادم و ۶۰-۵۰ تا تماس داشتم و همه میس کال ها رو نگاه نکردم...

خدا رو شکر دخترم روحی و جسمی بهتره فقط جای چند لکه سوختگی روغن روی دستش مثل نیشتر به دلم زخم زد، دختر خوب بابا چرا موقع آشپزی مراقب نبودی...

دیشب شب خوبی بود و دارم آماده میشم برم خونه مادرم...

امروز روز حضرت حافظ و فردا روز منه و میخوام به زبان لسان الغیب به خودم هدیه تولد بدم:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم      فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد      من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

بنیاد کینه، حسد، پول پرستی، خودخواهی و هر آنچه که کانون گرم خانواده رو تهدید یا نابود میکنه برباد و روز آدینه تون شاد...


منبع این نوشته : منبع
حضرت حافظ